Saturday, September 18, 2004
 

بسيار خوب. بگذاريد تا كمي از خودم بگويم.
فاصله اي در ميان است. فاصله اي در ميان است، بين كلمات. بين من و تو. بين كتابهاي هاليدي با تعليمات اجتماعي. همه چيز خيلي ساده پيش رفت. هميشه همه چيز خيلي ساده پيش وي رود. و شايد من نمي خواستم همه چيز را بپذيرم. قسمتي از وجودم جا مانده. شايد در رطوبت لبهاي تو. شايد جايي در نيمكتهايي كه نبايد سرم را روي آنها ميگذاشتم. ولي من بويي حس ميكنم. شايد هم يك صداست. كه از دور مي آيد. و مثل فيلمها كه مي دانم آخرش تمام ميشوند. مي دانم كه عادت ميكنم. مي دانم كه دوست دخترهاي تازه ميگيرم. ميدانم كه حالم خوب ميشود. مثل همان فيلمها كه آدم ميداند تمام ميشوند. اما چيزي آزارم ميدهد. شايد فقط چند خاطره بماند. شايد ميگوييد : زيادي سخت ميگيري. حساسيت ! ولي تو تنهايم گذاشتي. آدمها آدم را تنها ميگذارند. حتي تو. حتي تو. حتي تو. بايد اتاقم را به اتوباني چيزي تبديل كنم. در اتوبانها همه رد ميشوند. همه سريع رد ميشوند. و نورهاي زرد مدام از روي سر من رد ميشوند. ولي آدم هميشه به خانه اش ميرسد. آدم هميشه آخر شب در رخت خوابش هست. و من اين را دوست ندارم. اين را اصلا دوست ندارم. به پوچي نمي رسم. فقط مي پذيرم. حالت عجيبي است. سكون. سكون محض. الآن در نگاه هايم هيچ چيز نيست. و حتي به پرده هايي هم كه در باد تكان ميخورند نگاه نمي كنم. ولي ميدانم كه تو زنگ ميزني و من ميگويم چه خبر؟ مي گويم يك لباس جديد خريده ام. و من ميگويم امسال بايد خوب درس بخوانم. امسال بايد خوب زير باران راه بروم. امسال بايد دخترها عاشقم شوند و ندانند. امسال بايد با دخترها دوست شوم و تنها بمانم. نمي دانم پايان است يا آغاز. فقط يك صدا است. مثل صداي ماشين هاي در اتوبان، كه از روي آن آدم نمي فهمد كه آنها هم ناراحتند كه به خانه شان ميروند؟ يا از خانه شان مي آيند و خوشحالند. بگذاريد چيزي را اعتراف كنم. من هميشه آرزو داشتم يك لگو داشته باشم. از آنهايي كه دزد دريايي دارد. بگذاريد اعتراف كنم كه من زماني در راه مدرسه آرزو مي كردم كه يك مدرسه ي دخترانه آتش بگيرد و من چند دختر را نجات دهم. ولي هيچ مدرسه ي دخترانه اي آتش نگرفت. و من بزرگ شدم. و ديگر نه كتاب تعليمات اجتماعي دارم، نه بعد از امتحان ها دختر ها با مانتو هاي سرمه اي مي خندند. حالا بزرگ شده ام، و تو هم رفته اي. و من زير قولهايم خواهم زد. و لبهاي دختران ديگر را خواهم بوسيد. و با دختران ديگر ازدواج خواهم كرد. و بزرگ تر خواهم شد. و مطمئنا روزي خواهم مرد. و روزي كه من ميميرم دل همه ميسوزد. و همه چقدر گريه ميكنند. در حاليكه من بالا در ابرهايم. و نمي توانم پايين بيايم. بعلاوه همه اينها، تازگيها حس ميكنم خيلي خوش تيپ شده ام. با اينكه ظهر است، و ظهر ها هيچ حالت خاصي ندارند، و آدم را ياد هيچ چيز نمي اندازند، و آدم فقط منتظر است تا شب شود. آدم هميشه منتظر است. آدم منتظر است زمستان شود، براي اينكه منتظر است بهار شود. و در بهار هم آدم منتظر تابستان است. و حالا هم من منتظر پاييزم. يك پاييز بدون استرس از بلندي موهايم. يك پاييز بدون تو. يك پاييز پذيرفته شده. مي خواهم بگذارم پيش برود. و من ميدانم همه ي اينها فقط براي آهنگي است كه گوش ميكنم. و مي دانم كه آهنگ تمام ميشود. و حالم خوب خواهد شد.
جايي كه من پايان مي يابم و تو آغاز ميكني...


 

Crazy Diamond @ 5:27 PM

 

 

 
 

 
 

Powered by Blogger

Yahoo! ID
 Yahoo Messenger

 
 

Powered by Blogger